.....................



این روزها دوست داشتن دلیل می خواهد!!



من یاد گرفته ام ...

" دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "

ولی نمی دانم چرا ...

خیلی ها ...

و حتی خیلی های دیگر ...

می گویند :

" این روز ها ...

دوست داشتن

دلیل می خواهد ... "

و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده ...

دنبال گودالی از تعفن می گردند ...

.

.

.

دیشب ...

که بغض کرده بودم ...

باز هم به خودم قول دادم ...

من " سلام " می گویم ...

و " لبخند " می زنم ...

و قسم می خورم ...

و می دانم ...

" عشق " همین است ...

به همین ساده گی ...

ادامه مطلب
کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط صادق در جمعه ۱۳۸٩/۱/۱۳ و ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ

نظرات ()

داستان کوتاه اما پند آموز

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل

مردم را ببیند خودش را در جایی مخٿی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تٿاوت از

کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد

. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر

نمی داشت . نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد.


بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار

داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن

سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می

تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

ادامه مطلب
کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط صادق در جمعه ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ و ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ

نظرات ()

تبریک عید نورزو 1389

دوست ندارم مثله همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظه های زندگی به همه ی مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره. سال نو با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره برای بهتر زیستن بر شما دوستان عزیز  خجسته باد.

ادامه مطلب
کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط صادق در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ و ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ

نظرات ()

شریعتی

بنام خدای آنانی که هرگاه قلمشان را شکستند با فریادشان ،و هرگاه زبانشان را بریدند با نگاهشان ،و هرگاه نگاهشان را تاریک کردند با خونشان ،به ما فرهنگ ، ایثار ، عشق و شهادت را آموختند. خفقان و سکوت را شکستند و فریاد گرمان شدند هرگاه خفتیم بیدارمان کردند و هرگاه نشستیم به قیاممان خواندند و ….

ادامه مطلب
کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط صادق در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ و ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ

نظرات ()

پروردگار مست ...

 

پروردگار مست ،پروردگار مست که مست از شراب شد

 کار از همان دقیقه اول خراب شد 

 آدم بیافرید که آدم بماند در این جهان 

 آدم نشد که مایه رنج و عذاب شد 

 صد نقشه ها کشید که با عشق سر کند 

 اما تمام نقشه های قشنگش خراب شد 

 بر وی خرد بداد که داند جهان را که آفرید 

اول بلای خودش گشت خرد ، سوال کرد خدا را که آفرید ؟ 

 تا این سوال و هزاران سوال بی جواب شد.

 

ادامه مطلب
کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط صادق در جمعه ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ و ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ

نظرات ()

موسی و شبان

 

نه از افسانه می ترسم نه از شیطان

 نه از کفر و نه از ایمان

 نه از آتش نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن  

نه از پیمانه می خوردن  

 خدا را می شناسم از شما بهتر 

 شما را از خدا بهتر

 خدا از هرچه پندارم جدا باشد

 خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

 نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

 که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد

 هراس از وی ندارم من

 هراسی را از این اندیشه ام در پی ندارم من

 در عالم بیم از آن دارم  

 مبادا رهگذاری را بیازارم

 نه جنگی با کسی دارم

 نه کس با من

ادامه مطلب
کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط صادق در جمعه ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ و ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ

نظرات ()

باورکنید!!!

 

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

  در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

 باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست

سوگند می برم به مرام پرندگان

در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست

 در کارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

 دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

فکری کنید, فر صت پلکی در نگ, نیست

 تنها یک نفر به قله تاریخ می رسد

هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست

 

 

ادامه مطلب
کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط صادق در جمعه ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ و ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ

نظرات ()

قرار بود !!

قرار بود به دلها کمی قرار بیاید                             قرار بود که اسباب پای کار بیاید

قرار بود نرنجد دلی ز گفتن حرفی                          قرار بود سر عقل روزگار بیاید      

قرار بود سر بی گناه به دار نباشد                          قرار بود فقط تا به پای دار بیاید 

قرار بود خدا باشد و محبت مردم                            قرار بود وطن هم در این شمار بیاید 

برای آنکه بدانی این بهار چه زیباست                      قرار بود که بعد از خزان بهار بیاید 

واما... چه زود دیر می شود!! 


ادامه مطلب
کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط صادق در جمعه ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ و ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ

نظرات ()


.:: Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by alavisadegh ::.
.:: Design By :
wWw.Theme-Designer.Com ::.




 


















»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin